سيريل لويد الگود ( مترجم : محسن جاويدان )
13
طب در دوره صفويه ( فارسى )
بدون مخالفت به حمزه ميرزا واگذار گردد . اين خواجه « 30 » با وجود آنكه دده حمزه ميرزا بود و مىبايست قاعدتا از وى جانبدارى مىكرد به شدت از حق قانونى صفى ميرزا به دفاع پرداخت و اين كار موجب تعجب شديد بزرگان حاضر در جلسه و احساس انفعال ايشان از كار خلاف قانونى كه مىخواستند انجام بدهند شد ، و همگى بدون استثناء تغيير عقيده داده و نظر و راى خود را از حمزه ميرزا به سوى صفى ميرزا برگرداندند . پس از آنكه تصميم نهائى اخذ گرديد فورا عدهاى انتخاب شدند تا خود را به اصفهان رسانده و خبر فوت شاه عباس دوم را به فرزندش صفى ميرزا بدهند . اين عده كه عبارت بودند از نه نفر از بزرگان مملكتى و دو نفر منجمباشى دربار توانستند با كوشش فراوان و اسبتازىهاى شبانهروزى در روز هفتم وفات شاه عباس دوم خود را به اصفهان برسانند اما صفى ميرزا ابتداء از پذيرفتن ايشان اباء داشت زيرا تصور مىكرد كه آنها براى درآوردن چشمهايش آمدهاند . ولى سرانجام به ايشان اجازه داد تا به وى نزديك بشوند و به اين ترتيب بود كه خبر حيرتانگيز فوت پدر خود را شنيد و ناگهان از حالت يك فرد نيمه زندانى به فرمانرواى مطلق كشور تبديل گرديد . براى جلوگيرى از بروز هر نوع هرج و مرجى تصميم بر اين گرفته شد كه مراسم تاجگذارى در اسرع وقت انجام بگيرد لذا از منجمينى كه به همين منظور همراه با هيئت به اصفهان آمده بودند خواسته شد تا ساعت مناسب براى اين كار را تعيين كنند و آنها بيست دقيقه از ساعت ده گذشته همان شب را بهترين موقع اعلام كردند . بلافاصله مقدمات امر فراهم شد تا شاه جوان در ساعت موعود تاجگذارى كند و به اين ترتيب با انجام گرفتن مراسم رسمى تاجگذارى صفى ميرزا به نام شاه صفى دوم بر تخت نشست . شاه صفى دوم بلافاصله پس از مستقر شدن بر اريكه سلطنت دست به آنچنان تجاوزات ، عياشىها و ضبط اموال ديگران زد كه نظير آن هرگز مشاهده نشده بود . اما اين روش خيلى زود پايههاى قدرت او را متزلزل ساخت . از نظر پزشكى هرچه حكيمباشى تجويز مىكرد مىخورد ، اما كار به همينجا ختم نمىشد . پزشكان دربارى از وى خواستند كه دست از شرابخوارى مفرط بردارد و او دو سه روزى اين پيشنهاد را قبول كرد اما بعد با شدت به مراتب بيشترى به ميگسارى پرداخت و در نتيجه ديرى نگذشت كه به كمخونى مبتلا شد و رنگش زرد گرديد و ضعف بدنى به مغز و فكر او نيز سرايت كرد . رفتهرفته هروقت براى سوارى مىرفت شالگردنى را به دور گردن خود مىپيچيد و اين كار نشانهء از بيمارى شخص بود . سرانجام كار به جائى كشيده شد كه ديگر نمىتوانست سوار بر اسب بشود به هنگام سفر مثل زنها از تخت روان كه روى شتر قرار مىدادند استفاده مىكرد . وقتى كار به اينجا كشيده شد ، مردم از بزرگان و دولتيان شروع به نذر پول كردند . اين پول را در كيسهاى ريخته هفت شب روى سر شاه آويزان مىكردند و به هنگام انجام اين كار نيت مىكردند كه اين پول فداى سلامت شاه مىگردد . حتى ارامنه نيز مجبور به نذر يك چنين پولى شدند و اين كار دوبار تكرار شد ، اما وقتى مشاهده گرديد كه نذر و نياز نيز تغييرى در وضع شاه ندارد ، پزشكان مخصوص به قصور در كار خود متهم گرديدند و پزشكان
--> ( 30 ) - اين خواجه آغا مبارك نام داشت . ( مترجم )